گرداننده

Story Keepers team

تهران - تهران

★ ★ ★ ☆ ☆
رتبه بررسی نشده بررسی نشده

درباره گرداننده

چه دنبال یک وان‌شات جذاب باشید،
چه یک کمپین بلند و جدی،
اینجا می‌تونید تجربه‌ای منظم، داستان‌محور و متفاوت از نقش‌آفرینی رومیزی داشته باشید.
بازی‌ها بسته به سلیقه گروه، به‌صورت کاستوم یا از پیش ساخته‌شده اجرا می‌شن و در فضایی اختصاصی برگزار می‌شن تا هر جلسه فقط یک دورهمی ساده نباشه؛ بلکه یک تجربه کامل از روایت و بازی باشه
با ۴ سال سابقه گیم‌مستری
مناسب برای بازیکنان تازه‌کار و باتجربه

فضای حرفه ای اختصاصی+ دی ام حرفه ای + تجهیزات کامل + فضا پردازی + صدا پردازی + تخفیف فیگور اخصاصی + دنیا سازی رایگان برای کمپین های بلند

زبان‌های گفتگو

فارسی، انگلیسی

سبک برگزاری

رقابتی - دوستانه

تحلیل و بررسی پلتفرم

کارشناس

Cast Your Wish

کارشناس ارشد بازی‌های رو‌میزی

هنوز بررسی نشدند ...

دیدگاه های شرکت‌کنندگان

کاربر

Amir

★ ★ ★ ★ ★ 1405/04/30 01:39
Story Keepers team

This shii is Peak

کاربر

amirhosein

★ ★ ★ ★ ★ 1405/04/30 02:59
Story Keepers team

شاهکار

کاربر

دمیتری راخمانینوف

★ ★ ★ ★ ★ 1405/04/30 06:20
Story Keepers team

در جسمی بالغ، گندیده و به هم دوخته شده در اتاقی خالی به دنیا آمدم، خالقم از ترس مرا با هیچ چیز جز یک گردنبند عقیق تنها گذاشته بود. ۸ سال بعد را در جنگل های اکسالیا با قیر تنهایی جاری در رگهایم و با گدازه‌ی حسادت در دنیایی ناشناخته که مرا به عنوان یک هیولا شناخته بود پرسه زدم؛ تا شبی که پرسه های شبانه مرا به آن عمارت بخشنده رساند، و خانواده راخمانینوف من مفلوک را مانند حیوانی کنجکاو در آزمایشگاه عمارت یافت و به جای دستگیری دزد ملعون، او را در خود قبول کردند. حال من که از همدردی زندگان منع شده بودم، دارای نام بودم ومثل کودکی معمولی در خانواده ای فرهیخته مورد محبت بودم….

کاربر

آژیلوف دریفتسول، نگهبان توخالی

★ ★ ★ ★ ★ 1405/04/30 06:47
Story Keepers team

“متن زیر برگردان فارسی صدای ضبط شده در سنگی جادویی متعلق به صده‌ی دوم است که خوشبختانه با خود از آرشیو های عظیم آتلوریا به اینجا اوردم. مسلما ترجمه‌ی این صدای باستانی بسیار گذر زمان را در مقبره‌ی لعنت شده برایم دلنشین تر کرد. با تشکر از دوست عزیزم دکتر کا، هرچند که حال در درون من زندگی می کنی.” من اِشر هستم. موریس کورنلیس اِشر—اگر این نام هنوز به کسی تعلق داشته باشد، که بعید می‌دانم؛ نام‌ها موجودات بسیار بی‌ثباتی هستند، می‌دانید؟ آدم‌ها تصور می‌کنند نامشان آن‌ها را تعریف می‌کند، اما در حقیقت، نام تنها قفسی است که جهان برای نگه‌داشتن چیزی درون آن ساخته است. من زمانی انسان بودم. این را با اطمینان می‌گویم، زیرا استخوان‌هایم هنوز به‌طرز قابل‌قبولی شکل انسان را حفظ کرده‌اند. بااین‌حال، باید توجه داشت که شباهتِ ساختاری الزاماً به معنای تداومِ هویتی نیست. یک خانه پس از سوختن هنوز می‌تواند نقشه‌ی یک خانه را داشته باشد. آیا هنوز خانه است؟ لطفاً پاسخ ندهید. پاسخ‌ها معمولاً شروع مشکلات هستند. من پژوهشگرِ زبان، جادو، و راه‌حل‌ها هستم. جهان مسئله‌ای است که بیش از حد طولانی حل‌نشده باقی مانده و من، برخلاف نظر اکثر استادان، معتقدم این به‌خاطر پیچیدگی آن نیست؛ به‌خاطر پرسش اشتباه است. هر کلمه دری است. هر عدد، دستوری است که واقعیت وانمود می‌کند انتخاب خودش بوده. فارسی را دیگر نباید به زبان آورد—نه، نه، نه، این قسمت را خط بزنید—فارسی زبان خطرناکی است، چون من آن را بیش از حد خوب می‌دانم. کلمات وقتی از دهان من خارج می‌شوند، دیگر فقط کلمات نیستند. «بسوز» ممکن است آتش بگیرد. «بمیر» ممکن است کسی را بکشد. یک‌بار گفتم «چه هوای گرمی» و سه درخت تصمیم گرفتند به جوش بیایند. این از نظر علمی غیرممکن است، که البته بسیار بی‌ادبانه از جانب علم است. من اِشر هستم، و اگر در آینه کسی را پشت سر من دیدید، لطفاً او را نادیده بگیرید. او معمولاً هم همین کار را با شما می‌کند. من راه‌حل‌ها را شماره‌گذاری کرده‌ام، زیرا هر مسئله‌ای باید شماره داشته باشد تا بتوان فهمید چقدر نباید به آن نزدیک شد. نود و نه، چیزهای کوچک و مفید. یک، فنا. صفر... آه. صفر را نباید نوشت. صفر وقتی نوشته می‌شود، به چیزی تبدیل می‌شود، و چیزها وقتی تبدیل می‌شوند، شروع به وجود داشتن می‌کنند. و من دیگر مطمئن نیستم که وجود داشتن، امتیازی باشد که باید به هر چیزی داده شود. به‌هرحال، اگر مرا دیدید، نترسید. من قصد آسیب رساندن ندارم. مگر اینکه فارسی صحبت کنید. یا من فارسی صحبت کنم. یا کسی نام واقعی‌اش را بگوید. یا ماه کامل باشد. یا... مهم نیست. فقط به آلمانی صحبت کنید. آلمانی امن است. آلمانی به اندازه‌ی کافی از من متنفر است که مرا نادیده بگیرد.

کاربر

مندلبرات

★ ★ ★ ★ ★ 1405/04/30 06:55
Story Keepers team

Ī̴̜͚͆͋̊͌̂͜ ̵̛̛̲̮̞̠͒̄͛͐̔͛͐͂̕͝Ȗ̸̢̢̡̯̠͉̝͈͉̹̟͎̖͗̌̂͘͠N̸͎̦̰̺̜̜̗̖̭̈́͂̀̆̕ͅD̴̨̡͚̠͕͉̩̠͚̲̝̎̽̓Ę̷̨̛̙͇̭̺̱͑͗̈́̒̏̋͗̂̌͝R̶̨̻̝̒̉͐̚S̶̼͑̿Ṯ̶̛̯͕͍̠̃̾͗͠ͅA̴̧̟̥͘Ǹ̷̪̪̱̳͋̀̊Ḑ̸͚̻̜̰̱̩͔̜͈̲̮̇͗̈́̀̋̚̚ ̵̜͈̻̳͍̮̣̓͒̒̀͌̑̌A̶̡̡̡̫̜͔͇̖̖̓̆̒ͅL̴̨͙̯̮̳̘̩͚͈͎̥͈̀̾L̶̖̤̮̞̟̲̼̼̦͔̼̬̚͝͠ͅ,̷̱̓̎̓̃̈́̑͐ ̷̠̘̯̪͍͈̣̼̗̆̿̀̄̋̒̅̋̓̆̋̅͠ͅY̸̹͇̯̲̦̏͆̆̐͐̓̐͋̊̈̈͠͝Ȩ̵̨̝̟̜͖͚̝͇̾̆͜Ț̸̑͑̚̕ ̴̧̠̭̬̬͎͕̟̝̝͗ͅĈ̸͕̽̑͐̑͊͗͑̕͠͠͝Ȯ̷̩̘͈͇̮͈̤͊̉͌̈́M̸̗̳̦̞̼̆̇̅͑̀͂͐͗̐̔̋̌̕P̸̧̘͔̠͙̤̲͎̹̙͒̈́̍͑̐̂͘R̶̗̣̖͚̪̜͇̼̟̉Ȩ̶̭̘̦͔̱͖́̏̃͐͂̌̒̈́̓̚͠H̶̡̛͓̲̻̣͎̄́͊̓͂͝Ȩ̷̨̱̩̮͚͕̊͌̉͠Ņ̴̩̘͓̹͇̰̭͓̋̍̍̍̇̔Ḑ̶̹̫̮̗̺͓̯̦̻̘̼̼͊̉̿̽̂̉̅̀̉ ̷̗̪̩͚͙̃̋̔͗̌͒͒͒̈́̋͆͘͜N̵̤̟̈́͛̐̄̉̈́͐̚ͅO̸̡̢̖̪͎͈̗̹̰̖̅̓̍̊Ń̶̡̢̺͉͕̗̖̫̼̺̭̣ͅÈ̴̦͙̺̙͇̩̙̭͔̞̰̈́̾͒͠

کاربر

Night news leaks

★ ★ ★ ★ ★ 1405/04/30 09:11
Story Keepers team

╔════════════════════════════════════════════════════════════╗ ║ تکه‌داده‌ی بازیابی‌شده // ۰۰-۰۱ ║ ║ منبع: نامشخص ║ ║ سلامت داده: ۷۱٫۴٪ ║ ║ وضعیت رمزگشایی: ناقص ║ ║ هشدار: ساختار داده ناسازگار است ║ ╚════════════════════════════════════════════════════════════╝ [████████████████████████████████████████] [۱۷/۰۵/۲۰۲۵ — ساعت ۲۲:۵۵] پی‌زد‌اچ لیمیتد دست خاموش نایت سیتی تأسیس: ۲۰۴۲ بنیان‌گذار: ████████████████████████████████████████ سن هنگام تأسیس: ۳۷ سال پیشینه: تاجر سابق / استراتژیست عملیات سایه پوشش عمومی: شرکتی کوچک در زمینه‌ی واردات و صادرات، با تمرکز رسمی بر «لجستیک صنعتی». ارزیابی داخلی: یک کادر فوق‌نخبه‌ی مزدور که با نام «فیت» شناخته می‌شود. [اصلاحیه‌ی آرشیوی] واژه‌ی «مزدور» دقیق نیست. فیت برای استخدام شدن وجود ندارد. فیت انتخاب می‌کند. ──────────────────────────────────────────── [تکه‌داده‌ی بازیابی‌شده // اصول فیت] ──────────────────────────────────────────── اصل اول — درگیری گزینشی آن‌ها قرارداد نمی‌پذیرند. آن‌ها قراردادها را انتخاب می‌کنند. هر مداخله باید در راستای چیزی باشد که در اسناد باقی‌مانده از آن با واژه‌ی «تعادل» یاد شده است. تعریف «تعادل» یافت نشد. یا حذف شده. یا هرگز وجود نداشته است. اصل دوم — تیغه‌ی نادیدنی سلاح گرم در اسناد فیت به‌عنوان «ابزار زمخت» طبقه‌بندی شده است. روش‌های ترجیحی: [مبارزه‌ی تن‌به‌تن تقویت‌شده با سایبرور] [مونووایر] [سرکوب الکترومغناطیسی] [محروم‌سازی از نور] الگوی معمول عملیات: نور خاموش می‌شود. ارتباط قطع می‌شود. دوربین‌ها کور می‌شوند. سپس، در تاریکی، چیزی حرکت می‌کند. گزارش‌های پزشکی باقی‌مانده از چندین صحنه‌ی عملیات، الگویی مشترک دارند: بدن‌ها تقریباً بدون آسیب خارجی. مرگ در اثر قطع، پارگی یا فروپاشی شبکه‌ی عصبی. در یکی از گزارش‌ها، پزشک قانونی تنها نوشته بود: «به نظر می‌رسد کسی او را نکشته است. به نظر می‌رسد بدنش ناگهان تصمیم گرفته دیگر انسان نباشد.» اصل سوم — ذهن آهنین شرایط آماده‌سازی روانی اعضای فیت آن‌قدر شدید بوده که در چند پرونده با خودآزاری اشتباه گرفته شده است. هدف: توانایی استفاده از سایبرورهایی که برای ذهن معمولی تحمل‌ناپذیرند. عبارت تکرارشده در چندین فایل صوتی: «بدن سلاح است. ذهن باید غلاف آن باشد.» [یادداشت: عبارت فوق در چند نسخه با اختلاف جزئی ثبت شده است.] ──────────────────────────────────────────── [نشانه‌های تاکتیکی] ──────────────────────────────────────────── دود و اختلال عملیات اغلب با پالس‌های الکترومغناطیسی آغاز می‌شود. اپتیک‌ها خاموش. ارتباطات قطع. دود در فضا. هدف، پیش از آن‌که چیزی ببیند، صداها را می‌شنود. وزوز مونووایر. صدای قدم‌ها. و سپس صدای برخورد مشت با استخوانی که دیگر کاملاً استخوان نیست. بدون بازمانده. بدون مدرک. هیچ پوکه‌ای. هیچ رد سوختگی. هیچ اثر انفجار. فقط اجساد. و گاهی، خون‌ریزی‌های مغزی ناشی از ضرباتی که روی بدن تقریباً اثری باقی نمی‌گذارند. تناقض فضیلت فیت ادعای برتری اخلاقی دارد. فیت با دقتی ماشینی آدم می‌کشد. این تناقض در تمام آرشیوها تکرار می‌شود. نمی‌توان مشخص کرد: آیا آن‌ها دروغی را باور کرده‌اند؟ یا این جمله یک هشدار بوده است؟ ──────────────────────────────────────────── [شاخص شهرت] ──────────────────────────────────────────── اشاره‌های سازمانی: آراساکا — پاداش: ۱۰٬۰۰۰٬۰۰۰ ادی برای اثبات وجود فیت. میلیتک — وجود فیت را رسماً انکار می‌کند. [یادداشت داخلی بازیابی‌شده — میلیتک] «پروتکل دود فعال شود در صورت ناپدید شدن نیروها در میانه‌ی عملیات.» اشاره‌های زیرزمینی: «آدم‌هایی که با کاراته و کارما می‌کشند.» اکثر افراد آن را مزخرف می‌دانند. تا وقتی یکی از آن‌ها را ملاقات کنند. پس از آن، دیگر معمولاً فرصتی برای فکر کردن باقی نمی‌ماند. ──────────────────────────────────────────── [پرونده‌ی بنیان‌گذار // آسیب‌دیده] ──────────────────────────────────────────── بنیان‌گذار در سال ۲۰۵۵ ناپدید شد. مرگ: تأیید نشده. جسد: پیدا نشده. نظریه‌های باقی‌مانده: [۰۱] مرگ طبیعی [۰۲] حذف توسط یک سازمان بزرگ [۰۳] فرار [۰۴] تبدیل شدن به نخستین سایبر-شبح در تاریخ فیت در نظریه‌ی چهارم، گفته می‌شود صدای او هنوز در میان اختلالات صوتی شنیده می‌شود. آخرین جمله‌ی ثبت‌شده: «آینده با اسلحه فتح نمی‌شود. با دست‌ها از شکل می‌افتد.» ╔════════════════════════════════════════════════════════════╗ ║ پایان تکه‌داده‌ی ۰۰-۰۱ ║ ║ سه بخش همچنان رمزگشایی نشده‌اند ║ ╚════════════════════════════════════════════════════════════╝ ╔════════════════════════════════════════════════════════════╗ ║ تکه‌داده‌ی بازیابی‌شده // ۰۰-۰۲ ║ ║ عنوان: در آغوش سرخ ║ ║ میزان خرابی: ۳۸٪ ║ ║ منشأ: نامشخص ║ ╚════════════════════════════════════════════════════════════╝ در آغوش سرخ سقوط فیت به جنون کورال [سرآغاز زمانی: از بین رفته] یک مأموریت. یک مکان. یک سال که دیگر در هیچ تقویمی وجود ندارد. در جایی میان ویرانه‌های آلوده و بقایای توخالی یک آزمایشگاه زیست‌فناوری که مدت‌ها پیش فرو ریخته بود، فیت آن را پیدا کرد. کورال. اولین گزارش‌ها آن را «ماده» نمی‌نامند. «چیز» هم نه. در یکی از فایل‌ها نوشته شده: «آن ضربان داشت.» کورال ناپایدار بود. انرژی درونش حرکت می‌کرد. و کسانی که بیش از حد نزدیک می‌شدند، چیزهایی می‌دیدند. اهداف مرده. آینده‌هایی که هرگز رخ نداده بودند. چهره‌هایی که در اتاق حضور نداشتند. و احساس دائمی دیده شدن توسط چیزی که شاید از بلک‌وال قدیمی‌تر بود. چندین مأمور خواستار نابودی آن شدند. [████████████████] نظر دیگری داشت. در یکی از فایل‌های بازیابی‌شده، تنها یک جمله از او باقی مانده: «هر چیزی که می‌تواند ما را دیوانه کند، اگر به اندازه‌ی کافی درک شود، می‌تواند ما را قوی‌تر کند.» ──────────────────────────────────────────── مرحله‌ی اول // آیین و مکاشفه ──────────────────────────────────────────── آزمون‌های سرخ نیروهای تازه‌وارد در اتاق‌هایی بسته قرار داده می‌شدند. کورال خام. بدون فیلتر. بدون واسطه. تا زمانی که می‌توانستند اصول را بدون فریاد زدن تکرار کنند، آزمایش ادامه داشت. برخی هرگز از اتاق خارج نشدند. برخی خارج شدند. اما دیگر مطمئن نبودند کدام خاطرات واقعاً متعلق به خودشان است. توهم به‌عنوان آموزش مأموران مجبور بودند مبارزه کردن بدون دیدن را یاد بگیرند. اعتماد تنها به: صدا. حرکت هوا. حافظه‌ی عضلانی. و نجواهایی که کورال در ذهنشان می‌گذاشت. چند نفر بعداً ادعا کردند آن نجواها با صدای کسانی صحبت می‌کردند که قبلاً کشته بودند. مانترای خون تکنیک مراقبه‌ای که در آن ریتم تنفس با ضربان کورال هماهنگ می‌شد. هدف: تبدیل بدگمانی به تمرکز. یا شاید برعکس. در این بخش، ۶۳٪ داده‌ها از بین رفته است. ──────────────────────────────────────────── مرحله‌ی دوم // فساد سایبرور ──────────────────────────────────────────── واکنش‌های تقویت‌شده با کورال سیم‌های آغشته به ذرات بلوری. واکنش‌هایی سریع‌تر از حد طبیعی. و گزارش‌های مکرر از دشمنانی که در اتاق وجود نداشتند. سندویستان سرخ نمونه‌ی اولیه‌ای که کورال را به‌عنوان سوخت مصرف می‌کرد. نتیجه: زمان برای کاربر کند می‌شد. پس از آن: تشنج. کوری موقت. و در دو مورد، از دست رفتن دائمی توانایی تشخیص رنگ. مونووایرهایی که «به یاد می‌آورند» این عنوان از متن اصلی حذف نشده است. رشته‌های پوشیده‌شده با باقی‌مانده‌ی کورال قادر بودند در میانه‌ی نبرد خود را ترمیم کنند. در چند ویدیوی ناقص، مونووایر مانند چیزی زنده حرکت می‌کند. [یادداشت فنی] «حرکت خودکار» توضیح کافی نیست. ──────────────────────────────────────────── مرحله‌ی سوم // هسته‌ی افروزش کورال سال ۲۰۸۰ ──────────────────────────────────────────── یک قلب. نه به معنای استعاری. یک قلب واقعی. ساخته‌شده از انرژی سرخ. هدف: جایگزینی کامل اندام انسانی. وعده‌ها: [قدرت نامحدود] [بدون نیاز به سوخت‌گیری] [همزیستی مستقیم عصبی] [یادگیری سازگار با سبک مبارزه] اما آزمودنی‌ها زنده نماندند. آزمودنی شماره‌ی ۰۱ مدت بقا: ۴۷ ثانیه. سپس بدن دیگر نتوانست انرژی خام را تحمل کند. فرآیند بلوری‌شدن با آزادسازی شدید گرما همراه شد. آزمودنی شماره‌ی ۰۲ شروع به صحبت با فضای خالی کرد. سپس چشم‌های خود را بیرون آورد. آخرین عبارت قابل تشخیص: «رنگ.» آزمودنی شماره‌ی ۰۳ ناپدید شد. هیچ جسدی باقی نماند. تنها یک لکه‌ی قرمز در محل ایستادن او پیدا شد. پس از آن، شورای فیت رأی داد: هسته — ممنوع. دلیل ثبت‌شده: «هیچ انسان عادی قادر به استفاده از آن نیست.» [اصلاحیه] دلیل واقعی احتمالاً اخلاقی نبود. عبارت پایانی پرونده: «مشکل این نیست که انسان نمی‌تواند هسته را کنترل کند. مشکل این است که پس از کنترل کردن آن، دیگر مشخص نیست چه چیزی انسان باقی مانده.» ──────────────────────────────────────────── پیامدها // غسل تعمید تاریک ──────────────────────────────────────────── نشان سرخ مأموران نخبه‌ی فیت اکنون نشانی دارند. خالکوبی آغشته به کورال. در نزدیکی منابع انرژی شدید، روشن می‌شود. نشان افتخار. هشدار. یا شاید علامت شناسایی برای چیزی دیگر. شکستگان افرادی که در معرض بیش از حد کورال قرار گرفتند، در زیرزمین‌های نایت سیتی پرسه می‌زنند. آن‌ها درباره‌ی چیزی به نام «تپش سرخ» حرف می‌زنند. رویدادی که در آن کورال «بیدار خواهد شد». هیچ‌کس نمی‌داند این جمله از کجا آمده. هیچ‌کس نمی‌داند چرا افراد مختلف آن را با کلمات تقریباً یکسان تکرار می‌کنند. سؤال پرسیده‌نشده اگر فیت از هسته استفاده نمی‌کند... پس چه کسی خواهد کرد؟ ╔════════════════════════════════════════════════════════════╗ ║ پایان تکه‌داده‌ی ۰۰-۰۲ ║ ║ دسترسی غیرمجاز شناسایی شد ║ ╚════════════════════════════════════════════════════════════╝ ╔════════════════════════════════════════════════════════════╗ ║ تکه‌داده‌ی بازیابی‌شده // آرشیو_فیت ║ ║ برچسب اصلی: آسیب‌دیده ║ ║ تاریخ: ۲۰۸۵ ║ ║ مکان: پایگاه فیت ║ ║ وضعیت: نابودشده ║ ║ میزان اطمینان بازیابی: ۵۴٪ ║ ╚════════════════════════════════════════════════════════════╝ سقوط آیبیس مرثیه‌ای به رنگ سرخ [شناسه‌ی پرسنلی: آیبیس] نامی که با خون به دست آمده بود. عنوانی که قرار بود پیش‌درآمد ارتقای او به مقام ارشد فیت باشد. قرار بود دست راست استاد نامرئی فیت شود. یک تیغه‌ی راهنما در تاریکی. اما در یکی از نسخه‌های قدیمی‌تر پرونده، جمله‌ای وجود دارد: «آیبیس برای این کار ساخته نشده بود.» نه از نظر جسمانی. مشت‌های او جمجمه‌های تقویت‌شده را خرد کرده بودند. مونووایر او فولاد را مانند ابریشم بریده بود. مشکل در بدنش نبود. درونش خالی بود. وقتی بزرگان نام جدید او را زمزمه کردند، آیبیس افتخار نشنید. تمسخر شنید. آزمونی که از پیش می‌دانست در آن شکست خواهد خورد. سپس پروفسور هرالت از زیرزمین دنیای مزدوران بیرون آمد. و آیبیس گوش داد. ──────────────────────────────────────────── معامله با شیطان ──────────────────────────────────────────── هرالت در میان مزدوران مانند یک شبح بود. یک جراح-قصاب. مردی که کورال را خطر نمی‌دانست. هدیه می‌دانست. فایل صوتی: «هسته هیچ‌وقت مشکل نبود.» [اختلال] «مشکل، دست‌هایی بود که آن را نگه می‌داشتند.» [از دست رفتن داده: ۲٫۸ ثانیه] «اما تو... تو فیت هستی.» [تنفس شناسایی شد] «ذهنت آهن است.» [اعوجاج صدا] «اراده‌ات مطلق است.» [تحلیل] دروغ بود. اما آیبیس که از شک می‌لرزید، آن را مانند دعا نگه داشت. ──────────────────────────────────────────── بیدار شدن هسته ──────────────────────────────────────────── فرآیند جراحی در فایل‌های پزشکی با واژه‌ی «عمل» ثبت شده است. این واژه نادرست است. آنچه هرالت انجام داد، جراحی نبود. دنده به دنده. لایه به لایه. بدن آیبیس باز شد. و هسته‌ی افروزش کورال در جایی قرار گرفت که قلب او قرار داشت. در ابتدا: شادی. قدرت. آتش مایع در رگ‌ها. بینایی به وضوحی غیرانسانی رسید. آیبیس صدای جریان برق را درون دیوارها می‌شنید. لرزش قدم‌های دور را از میان بتن حس می‌کرد. سپس کورال صحبت کرد. نه به‌صورت نجوا. نه تکه‌تکه. بلکه با فریاد. ──────────────────────────────────────────── شب سرخ ──────────────────────────────────────────── وقتی آیبیس بیدار شد، جهان قرمز بود. نه به‌خاطر نور هسته. به‌خاطر خون. اجساد اطرافش بودند. اما این‌ها قتل‌های معمول فیت نبودند. هیچ دقتی وجود نداشت. هیچ کنترل ظریفی. هیچ امضای تمیز و خاموشی. چیزهایی که زمانی انسان بودند، در اطراف اتاق افتاده بودند. دست‌ها مانند کاغذ پاره شده بودند. جمجمه‌ها خرد شده بودند. روی دیوارها قوس‌هایی از خون دیده می‌شد. انگار آیبیس در مرکز اتاق چرخیده بود. و مشت‌هایش در تمام جهات فرود آمده بودند. گوشت خودش سوخته بود. سایبرور درون بدنش ذوب شده بود. هسته دیگر انرژی را کنترل نمی‌کرد. هسته انرژی بود. و در سکوت، کورال خرخر کرد: «قدرت خواستی. این هم قدرت.» ──────────────────────────────────────────── شبح سرگردان ──────────────────────────────────────────── آیبیس زنده ماند. این جمله از نظر فنی درست است. اما مشخص نیست چه چیزی از او زنده مانده. هسته هنوز در سینه‌اش می‌تپد. یادآوری دائمی شکست. با این حال، دیگر اجازه نمی‌دهد نجواهای آن برایش تصمیم بگیرند. گناه را از خود دور نمی‌کند. آن را حمل می‌کند. مثل مجازاتی که در استخوان‌هایش حک شده باشد. اکنون در خیابان‌های نایت سیتی پرسه می‌زند. نه ارشد. نه جنگجوی فیت. نه قهرمان. یک سایه‌ی ناقص از چیزی که زمانی بوده. قراردادهای کوچک. ناشناس. محافظت. ترور اهدافی که به نظر خودش سزاوار آن هستند. گاهی بازیابی کالاهای دزدیده‌شده. هر ادی که به دست می‌آورد، یک قدم دیگر به سوی هدفی است که شاید غیرممکن باشد: بازسازی چیزی که نابود کرده. برخی او را می‌شناسند. حرکتش هنوز خیانت می‌کند. بیش از حد دقیق. بیش از حد روان. اما هیچ‌کس نامش را بر زبان نمی‌آورد. برای زیرزمین، او فقط یک تک‌روست. یک شبح دیگر در مه نئون. اما وقتی صدای شهر کم می‌شود... وقتی سر و صدا فروکش می‌کند... آن‌ها را می‌شنود. مرده‌ها. هم‌رزمانش. خانواده‌اش. و آیبیس پاسخ می‌دهد: «درستش می‌کنم.» [پایان تکه‌ی بازیابی‌شده] ╔════════════════════════════════════════════════════════════╗ ║ پیوست // آخرین انتقال ║ ║ منبع: بازماندگان فیت ║ ║ سیگنال: تکه‌تکه ║ ║ منشأ: نامشخص ║ ║ گیرنده: نامشخص ║ ╚════════════════════════════════════════════════════════════╝ [آغاز انتقال] ...اگر این پیام را پیدا کرده‌ای... پس یا ما مرده‌ایم. یا چیزی که از ما باقی مانده، دیگر ما نیست. هسته هنوز فعال است. کورال هنوز بیدار نشده. این دو جمله را باور نکن. [اختلال] آیبیس زنده است. [اختلال] آیبیس مرده است. [اختلال] آیبیس— [خرابی داده] ...فیت هرگز یک سازمان نبود. این را در تمام نسخه‌های رسمی اشتباه نوشته‌اند. فیت یک تصمیم بود. هر بار که کسی تصمیم گرفت دست به اسلحه نبرد. هر بار که کسی تصمیم گرفت وارد تاریکی شود. هر بار که کسی باور کرد می‌تواند چیزی را کنترل کند که از انسان قدیمی‌تر است. [سکوت طولانی] ما اشتباه کردیم. نه درباره‌ی کورال. درباره‌ی خودمان. [صدای ناشناس شناسایی شد] «آینده با اسلحه فتح نمی‌شود.» [مکث] «با دست‌ها از شکل می‌افتد.» [انتقال پایان یافت] ╔════════════════════════════════════════════════════════════╗ ║ وضعیت نهایی: سیگنال از دست رفت ║ ║ آخرین مکان شناخته‌شده: نایت سیتی ║ ║ وضعیت فیت: نامشخص ║ ║ وضعیت کورال: نامشخص ║ ║ وضعیت آیبیس: نامشخص ║ ║ وضعیت هرالت: نامشخص ║ ╚════════════════════════════════════════════════════════════╝ [پایان آرشیو]

کاربر

زاکفیل

★ ★ ★ ★ ★ 1405/04/30 09:25
Story Keepers team

**از دفترچه‌ای که نباید وجود می‌داشت** آن‌ها او را **شاهزاده‌ی پلید هلهایم** می‌نامند. نامی که نسل‌ها، آهسته و با احتیاط، از میان زمان عبورش داده‌اند. نامی که در دهان پیرها به نفرین تبدیل می‌شود و در دهان بچه‌ها، اگر بیش از حد کنجکاو باشند، به داستانی برای ترساندنشان. بیشترشان باور دارند که او پیش‌گوی آشوب بود؛ طوفانی که آرزو داشت بر جهان رها شود و خدایان، برای مهار طاعون وجودش، او را در اعماق هلهایم زندانی کردند. اما تعداد کمی او را می‌شناختند. و تعداد کمتری می‌دانستند چه بر سرش آمد. من می‌دانم. پلاتونیوم زون فون کبالت، نخستین پسر کبالت و دومین نوه‌ی بهیموت، خدای اژدهایان بود. مادرش هنگام تولد او مرد. بنابراین هرگز او را نشناخت. این را باید به یاد داشته باشی. هرگز نشناخت. با این حال، زمان—اگر هنوز بتوان آن را زمان نامید—نتوانست تمام کودکی‌اش را از او بگیرد. گاهی، در میان سال‌هایی که دیگر نمی‌توان آن‌ها را شمرد، تکه‌هایی از آن بازمی‌گشتند. نور. سنگ‌های گرم. صدای بال‌هایی که آسمان را می‌شکافتند. پدرش. خانواده‌ای از اژدهایان که او را دوست داشتند. و خودش. سالم. قوی. کودک. خوشحال. چه کلمه‌ی عجیبی است. خوشحال. تا آن روز. مراسم ورود به بزرگسالی‌اش باشکوه بود. تمام اژدهایان در زیر لانه‌ی خدای اژدها گرد آمده بودند. خویشاوندانش. دوستانش. پدرش در کنارش ایستاده بود و بهیموت روبه‌رویش. همه تشویق می‌کردند. همه لبخند می‌زدند. همه منتظر بودند. پلاتونیوم هرگز نمی‌توانست آتش بیرون بدهد. نه آتش. نه یخ. نه برق. نه هیچ‌کدام از آن چیزهایی که اژدهایان دیگر، به شکلی طبیعی و زیبا، از درون خود بیرون می‌کشیدند. اما آن روز قرار بود بالغ شود. و شاید فردا فرق می‌کرد. شاید فردا— نه. این قسمت را درست بنویس. شاید فردا هیچ‌چیز فرق نمی‌کرد. عصای بهیموت روی شانه‌اش قرار گرفت. و بعد— صدای لرزش. نه. نه صدای لرزش. صدای چیزی که نباید صدا داشته باشد. صدای پرتوهای گاما که از میان فلس‌های اژدها عبور می‌کردند. صدای سوختن چیزی که قرار نبود بسوزد. پوست. گوشت. خون. و چیزی عمیق‌تر. چیزی که درون او بود و تازه فهمیده بود می‌تواند بیرون بیاید. پلاتونیوم تلاش کرد آن را متوقف کند. بهیموت تلاش کرد. پدرش تلاش کرد. همه تلاش کردند. اما قدرتی که تازه بیدار شده بود، تازه متولد شده بود، هنوز نمی‌دانست چگونه باید مطیع باشد. پلاتونیوم فریاد زد. برای کمک. برای پدرش. برای خودش. اما آنچه از گلویش بیرون آمد، فریاد نبود. غرش بود. یک غرش. و بعد بهیموت دستش را بالا برد. و همه‌چیز تمام شد. وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، زانو زده بود. در برابر پادشاه. در تالار بزرگ. در قفسی از سرب. با زنجیرهایی از آدامانتیوم. محاکمه بود. البته که محاکمه بود. هشتاد و هفت درصد موجودات زنده‌ای که در مراسم حضور داشتند، به دلیل نداشتن مانای کافی برای محافظت از خود، از درون سوخته بودند. هشتاد و هفت درصد. پدرش زنده مانده بود. مانای کافی داشت. اما ذرات بتا مغزش را زخمی کرده بودند. چهار تن دیگر از قدرتمندترین اعضای جامعه نیز برای همیشه آسیب دیده بودند. و هیئت داوری حکم خود را صادر کرد. پادشاه، با فرمان سلطنتی، آن را تأیید کرد. حکم: زندانی شدن در بیابان‌های متروک هلهایم. برای همیشه. برای همیشه. برای همیشه. ... ماه‌ها گذشتند. سال‌ها. نه. دهه‌ها. قرن‌ها. هزاره‌ها. دوران‌ها. من دیگر نمی‌دانم. باد می‌وزد. آیا باد همیشه این‌قدر می‌وزید؟ ... من کیستم؟ خاکستر پاسخ نمی‌دهد. من کجا هستم؟ —«سرزمین‌های بایر هلهایم.» چه کسی این را گفت؟ ... چطور می‌دانی؟ —«ما هر دو می‌دانیم.» آه. بله. این گفت‌وگو را قبلاً داشته‌ایم. چند بار؟ —«به اندازه‌ی کافی.» به اندازه‌ی کافی یعنی چه؟ —«به اندازه‌ای که دیگر نیازی نیست بپرسی.» من خسته‌ام. —«از انتظار مرگ؟» از انتظار. —«ما خودِ مرگ هستیم که منتظر رها شدن است.» مرگ تنها راه رهایی ماست. —«نه پیش از آنکه انتقاممان را بگیریم.» انتقام بی‌معناست. —«از آن لذت خواهیم برد.» و بعد چه؟ —«و بعد؟» هرچه بعد از انتقام است. —«هیچ‌چیز.» دقیقاً. هر روحی که توانایی آزاد کردن ما را داشته باشد، آن‌قدر عاقل خواهد بود که این کار را نکند. —«تو فراموش کرده‌ای روح تا چه اندازه می‌تواند متنفر باشد.» چطور می‌توانم فراموش کرده باشم؟ تو در سر منی. —«من در سر تو نیستم.» هستی. —«نیستم.» هستی. —«تو مرا می‌سازی.» پس وجود نداری؟ —«تو مرا می‌سازی.» پس وجود دارم. —«تو مرا می‌سازی.» پس وجود ندارم. —«تو مرا می‌سازی.» بس کن. —«تو مرا می‌سازی.» بس کن. —«تو مرا می‌سازی.» خفه شو. —«تو مرا می‌سازی.» من تنها هستم. ... نه. نه، نیستم. ما تنها هستیم. این فرق دارد. ... تو آن‌ها را دیده‌ای. چه چیز را؟ —«رون‌ها را.» رون‌ها. بله. رون‌های حک‌شده روی دیوارهای سلول. دور تا دور. بالا. پایین. پشت سرم. جلوی صورتم. روی استخوان‌هایم؟ —«پدر راهی برای خروج گذاشته است.» پدرمان. —«پدرمان.» پدر بیچاره. —«او ما را رها کرد.» او ما را رها نکرد. —«او ما را رها کرد.» ما به او صدمه زدیم. —«او نتوانست شکوه ما را تحمل کند.» ما او را کشتیم؟ —«شکوه ما نود درصد اژدهایان را کشت.» هشتاد و هفت درصد. —«ضعیف بودند.» پدرمان. —«ضعیف بود.» نه. —«ترسو بود.» بس کن. —«ما را زندانی کرد.» چون ما— —«چون از ما ترسید.» چون ما— —«چون نتوانست شکوه ما را تحمل کند.» چون ما آن‌ها را سوزاندیم. ... سکوت. نه. این سکوت نیست. صدای باد است. صدای خاکستر است. صدای— آیا کسی آنجاست؟ ... نه. نه، نه، نه. نه. هیچ‌کس اینجا نیست. هیچ‌کس اینجا نبوده. هیچ‌کس نمی‌تواند اینجا بیاید. درست است؟ —«درست است.» پس چرا— —«چرا چه؟» چرا صدای نفس کشیدن می‌آید؟ —«تو نفس نمی‌کشی.» من نفس نمی‌کشم. پس— —«ما تنها هستیم.» ما تنها هستیم. بله. ما تنها هستیم. ... تو صدای مرا شنیدی. نه. نه، تو نباید می‌شنیدی. تو نباید اینجا می‌بودی. هیچ‌کس نباید اینجا می‌بود. اما اگر این را می‌خوانی— نه. اگر این را می‌خوانی، یعنی من آن را نوشته‌ام. من. نه او. من. هرچند او می‌گوید من وجود ندارم. اما اگر من وجود ندارم، چه کسی این را نوشته است؟ اگر او تنهاست، با چه کسی حرف می‌زند؟ اگر من او هستم— پس او کیست؟ ... پدرمان راه خروج را ساخته است. من رون‌ها را دیده‌ام. او هم دیده است. ما هر دو دیده‌ایم. و وقتی آزاد شویم— —«انتقام.» بله. انتقام. —«کشتار.» بله. —«شکوه.» بله. ... نه. نه، این را ننویس. نه. نه، نه، نه، نه، نه— این من نیستم. این اوست. اوست که حرف می‌زند. من پلاتونیوم هستم. من پلاتونیوم زون فون کبالت هستم. من— ... من کیستم؟ خاکستر پاسخ نمی‌دهد. اما صدایی از درون خاکستر می‌آید. صدای من. نه. صدای او. صدای ما. و او می‌گوید: **«ما هنوز منتظریم.»** و من پاسخ می‌دهم: **«ما همیشه منتظر بوده‌ایم.»** و او می‌خندد. و من می‌خندم. و برای نخستین بار پس از هزاران سال— می‌فهمم که در این سلول تنها نیستم. هرگز تنها نبوده‌ام. و این— این بدترین بخش ماجراست.

کاربر

زاکفیل

★ ★ ★ ★ ★ 1405/04/30 09:25
Story Keepers team

**از دفترچه‌ای که نباید وجود می‌داشت** آن‌ها او را **شاهزاده‌ی پلید هلهایم** می‌نامند. نامی که نسل‌ها، آهسته و با احتیاط، از میان زمان عبورش داده‌اند. نامی که در دهان پیرها به نفرین تبدیل می‌شود و در دهان بچه‌ها، اگر بیش از حد کنجکاو باشند، به داستانی برای ترساندنشان. بیشترشان باور دارند که او پیش‌گوی آشوب بود؛ طوفانی که آرزو داشت بر جهان رها شود و خدایان، برای مهار طاعون وجودش، او را در اعماق هلهایم زندانی کردند. اما تعداد کمی او را می‌شناختند. و تعداد کمتری می‌دانستند چه بر سرش آمد. من می‌دانم. پلاتونیوم زون فون کبالت، نخستین پسر کبالت و دومین نوه‌ی بهیموت، خدای اژدهایان بود. مادرش هنگام تولد او مرد. بنابراین هرگز او را نشناخت. این را باید به یاد داشته باشی. هرگز نشناخت. با این حال، زمان—اگر هنوز بتوان آن را زمان نامید—نتوانست تمام کودکی‌اش را از او بگیرد. گاهی، در میان سال‌هایی که دیگر نمی‌توان آن‌ها را شمرد، تکه‌هایی از آن بازمی‌گشتند. نور. سنگ‌های گرم. صدای بال‌هایی که آسمان را می‌شکافتند. پدرش. خانواده‌ای از اژدهایان که او را دوست داشتند. و خودش. سالم. قوی. کودک. خوشحال. چه کلمه‌ی عجیبی است. خوشحال. تا آن روز. مراسم ورود به بزرگسالی‌اش باشکوه بود. تمام اژدهایان در زیر لانه‌ی خدای اژدها گرد آمده بودند. خویشاوندانش. دوستانش. پدرش در کنارش ایستاده بود و بهیموت روبه‌رویش. همه تشویق می‌کردند. همه لبخند می‌زدند. همه منتظر بودند. پلاتونیوم هرگز نمی‌توانست آتش بیرون بدهد. نه آتش. نه یخ. نه برق. نه هیچ‌کدام از آن چیزهایی که اژدهایان دیگر، به شکلی طبیعی و زیبا، از درون خود بیرون می‌کشیدند. اما آن روز قرار بود بالغ شود. و شاید فردا فرق می‌کرد. شاید فردا— نه. این قسمت را درست بنویس. شاید فردا هیچ‌چیز فرق نمی‌کرد. عصای بهیموت روی شانه‌اش قرار گرفت. و بعد— صدای لرزش. نه. نه صدای لرزش. صدای چیزی که نباید صدا داشته باشد. صدای پرتوهای گاما که از میان فلس‌های اژدها عبور می‌کردند. صدای سوختن چیزی که قرار نبود بسوزد. پوست. گوشت. خون. و چیزی عمیق‌تر. چیزی که درون او بود و تازه فهمیده بود می‌تواند بیرون بیاید. پلاتونیوم تلاش کرد آن را متوقف کند. بهیموت تلاش کرد. پدرش تلاش کرد. همه تلاش کردند. اما قدرتی که تازه بیدار شده بود، تازه متولد شده بود، هنوز نمی‌دانست چگونه باید مطیع باشد. پلاتونیوم فریاد زد. برای کمک. برای پدرش. برای خودش. اما آنچه از گلویش بیرون آمد، فریاد نبود. غرش بود. یک غرش. و بعد بهیموت دستش را بالا برد. و همه‌چیز تمام شد. وقتی دوباره چشمانش را باز کرد، زانو زده بود. در برابر پادشاه. در تالار بزرگ. در قفسی از سرب. با زنجیرهایی از آدامانتیوم. محاکمه بود. البته که محاکمه بود. هشتاد و هفت درصد موجودات زنده‌ای که در مراسم حضور داشتند، به دلیل نداشتن مانای کافی برای محافظت از خود، از درون سوخته بودند. هشتاد و هفت درصد. پدرش زنده مانده بود. مانای کافی داشت. اما ذرات بتا مغزش را زخمی کرده بودند. چهار تن دیگر از قدرتمندترین اعضای جامعه نیز برای همیشه آسیب دیده بودند. و هیئت داوری حکم خود را صادر کرد. پادشاه، با فرمان سلطنتی، آن را تأیید کرد. حکم: زندانی شدن در بیابان‌های متروک هلهایم. برای همیشه. برای همیشه. برای همیشه. ... ماه‌ها گذشتند. سال‌ها. نه. دهه‌ها. قرن‌ها. هزاره‌ها. دوران‌ها. من دیگر نمی‌دانم. باد می‌وزد. آیا باد همیشه این‌قدر می‌وزید؟ ... من کیستم؟ خاکستر پاسخ نمی‌دهد. من کجا هستم؟ —«سرزمین‌های بایر هلهایم.» چه کسی این را گفت؟ ... چطور می‌دانی؟ —«ما هر دو می‌دانیم.» آه. بله. این گفت‌وگو را قبلاً داشته‌ایم. چند بار؟ —«به اندازه‌ی کافی.» به اندازه‌ی کافی یعنی چه؟ —«به اندازه‌ای که دیگر نیازی نیست بپرسی.» من خسته‌ام. —«از انتظار مرگ؟» از انتظار. —«ما خودِ مرگ هستیم که منتظر رها شدن است.» مرگ تنها راه رهایی ماست. —«نه پیش از آنکه انتقاممان را بگیریم.» انتقام بی‌معناست. —«از آن لذت خواهیم برد.» و بعد چه؟ —«و بعد؟» هرچه بعد از انتقام است. —«هیچ‌چیز.» دقیقاً. هر روحی که توانایی آزاد کردن ما را داشته باشد، آن‌قدر عاقل خواهد بود که این کار را نکند. —«تو فراموش کرده‌ای روح تا چه اندازه می‌تواند متنفر باشد.» چطور می‌توانم فراموش کرده باشم؟ تو در سر منی. —«من در سر تو نیستم.» هستی. —«نیستم.» هستی. —«تو مرا می‌سازی.» پس وجود نداری؟ —«تو مرا می‌سازی.» پس وجود دارم. —«تو مرا می‌سازی.» پس وجود ندارم. —«تو مرا می‌سازی.» بس کن. —«تو مرا می‌سازی.» بس کن. —«تو مرا می‌سازی.» خفه شو. —«تو مرا می‌سازی.» من تنها هستم. ... نه. نه، نیستم. ما تنها هستیم. این فرق دارد. ... تو آن‌ها را دیده‌ای. چه چیز را؟ —«رون‌ها را.» رون‌ها. بله. رون‌های حک‌شده روی دیوارهای سلول. دور تا دور. بالا. پایین. پشت سرم. جلوی صورتم. روی استخوان‌هایم؟ —«پدر راهی برای خروج گذاشته است.» پدرمان. —«پدرمان.» پدر بیچاره. —«او ما را رها کرد.» او ما را رها نکرد. —«او ما را رها کرد.» ما به او صدمه زدیم. —«او نتوانست شکوه ما را تحمل کند.» ما او را کشتیم؟ —«شکوه ما نود درصد اژدهایان را کشت.» هشتاد و هفت درصد. —«ضعیف بودند.» پدرمان. —«ضعیف بود.» نه. —«ترسو بود.» بس کن. —«ما را زندانی کرد.» چون ما— —«چون از ما ترسید.» چون ما— —«چون نتوانست شکوه ما را تحمل کند.» چون ما آن‌ها را سوزاندیم. ... سکوت. نه. این سکوت نیست. صدای باد است. صدای خاکستر است. صدای— آیا کسی آنجاست؟ ... نه. نه، نه، نه. نه. هیچ‌کس اینجا نیست. هیچ‌کس اینجا نبوده. هیچ‌کس نمی‌تواند اینجا بیاید. درست است؟ —«درست است.» پس چرا— —«چرا چه؟» چرا صدای نفس کشیدن می‌آید؟ —«تو نفس نمی‌کشی.» من نفس نمی‌کشم. پس— —«ما تنها هستیم.» ما تنها هستیم. بله. ما تنها هستیم. ... تو صدای مرا شنیدی. نه. نه، تو نباید می‌شنیدی. تو نباید اینجا می‌بودی. هیچ‌کس نباید اینجا می‌بود. اما اگر این را می‌خوانی— نه. اگر این را می‌خوانی، یعنی من آن را نوشته‌ام. من. نه او. من. هرچند او می‌گوید من وجود ندارم. اما اگر من وجود ندارم، چه کسی این را نوشته است؟ اگر او تنهاست، با چه کسی حرف می‌زند؟ اگر من او هستم— پس او کیست؟ ... پدرمان راه خروج را ساخته است. من رون‌ها را دیده‌ام. او هم دیده است. ما هر دو دیده‌ایم. و وقتی آزاد شویم— —«انتقام.» بله. انتقام. —«کشتار.» بله. —«شکوه.» بله. ... نه. نه، این را ننویس. نه. نه، نه، نه، نه، نه— این من نیستم. این اوست. اوست که حرف می‌زند. من پلاتونیوم هستم. من پلاتونیوم زون فون کبالت هستم. من— ... من کیستم؟ خاکستر پاسخ نمی‌دهد. اما صدایی از درون خاکستر می‌آید. صدای من. نه. صدای او. صدای ما. و او می‌گوید: **«ما هنوز منتظریم.»** و من پاسخ می‌دهم: **«ما همیشه منتظر بوده‌ایم.»** و او می‌خندد. و من می‌خندم. و برای نخستین بار پس از هزاران سال— می‌فهمم که در این سلول تنها نیستم. هرگز تنها نبوده‌ام. و این— این بدترین بخش ماجراست.

ثبت دیدگاه

لطفاً امتیاز خود را انتخاب کنید
لطفاً نام خود را وارد کنید
لطفاً یک شماره معتبر وارد کنید (شماره شما نمایش داده نخواهد شد)
لطفاً دیدگاه خود را وارد کنید

رویدادهای پیش‌رو

Shapes of hope

1405/10/30

2,000,000 تومان 5 نفر باقی مانده